April 04، 2008

بازی محال ها

تو این یک هفته به دو تا بازی وبلاگی دعوت شدم. اولیش بازی مشاعره بود که فرشاد یا همون فری چاقوکش وبلاگستان فارسی منو بهش دعوت کرد. با این که تیزی چاقو رو زیر گلوم حس کردم و همزمان از عکس ترسناکش ترس و لرز وجودم رو فراگرفت، به خاطر بی استعدادی در شعرسرایی بی خیالش شدم. البته همینجا ازش تشکر و عذرخواهی می کنم.
بازی دوم که دوست و همکلاسی عزیزم مداد سیاه، من رو به اون دعوت کرده، بازی آرزوهای محاله. این یکی رو دیگه می تونم شرکت کنم چون به اون استعدادهایی که ندارم نیازی نداره! پس بریم یه چندتا آرزو بکنیم ببینیم چی میشه. دوست داشتم:
1) هیچ مرز جغرافیایی وجود نداشت. یعنی در واقع چیزی به نام کشور وجود نداشت. وقتی ازت می پرسیدن اهل کجایی می گفتی اهل زمینم یا زمینیم!
2) بیماری، درد و رنج وجود نداشت.
3) دروغ، ریا، دورویی، تزویر و ... وجود نداشت.
4) هیچ وقت جنگی نمی شد و همه تحمل صدای مخالف رو داشتند.
5) کینه در دل انسان ها از بین می رفت و گذشت جای اون رو می گرفت.
6) با یه دوچرخه دور دنیا رو می گشتم (البته این کاملا محال نیست، اما در حال حاضر برام محال به نظر می رسه).
7) بر می گشتم به دوران کودکیم. اگر دقیق تر بخوام بگم به دوران 2 تا 7 سالگی، بهترین دوران زندگیم.

حالا من باید از چند نفر دعوت کنم. اول از همه دوستان خوبم در توییتر، یعنی: زهرا، مریم، آنجلا، سارا، باران، مهران، گراشی، امین، عرفان، فؤاد، فری چاقوکش، کوله پشتی، کشوری، شایان و همه توییتری های دیگه که با عرض شرمندگی یادم رفته اسمشون رو بیارم. البته دوستان دیگه ای هم بودن که میخواستم دعوتشون کنم اما از اونجایی که تو وبلاگهاشون تخصصی درباره آی تی و کامپیوتر و ... می نویسن منصرف شدم.
از دوستان وبلاگی یعنی عادت می کنیم، زندگی پیش از مرگ و کچل کفترباز هم دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنن.